تبليغاتX
قطرات


    نمیدانم چه میخواهم بگویم
    زبانم در دهان باز بسته است
    در تنگ قفس باز است وافسوس
    که بال مرغ آوازم شکسته است
    نمیدانم چه میخواهم بگویم
    غمی در استخوانم می گدازد
    خیال نا شناسی آشنا رنگ
    گهی می سوزدم گه می نوازد

    پریشان سایه ای آشفته آهنگ
    ز مغزم می تراود گیج وگمراه
    چو روح خوابگردی مات و مدهوش
    که بی سامان به ره افتد شبانگاه
    درون سینه ام دردیست خونبار
    که همچون گریه میگیرد گلویم
    غمی آشفته دردی گریه آلود
    نمیدانم چه می خواهم بگویم
    نمیدانم چه می خواهم بگویم


موسیقی علیرضا کهن دیری با صدای محمد اصفهانی=اشک...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اسفند 1389ساعت 1:38  توسط امین رمضانعلی  | 



از داوري خدا مي ترسيد يا از داوري انسانها؟ و اينكه جايگاه هر كدام از اينها در كجاي زندگي تان قرار

دارد؟

 كتاب سقوط "آلبر كامو" را باز كنيد (ترجيحا ترجمه فرخ) نزديكها انتهاي كتاب سوال بالا را تا حدودي توضيح مي دهد:

 "... شما از روز داوري الهي سخن مي گوييد ،اجازه دهيد به اين حرف شما با كمال احترام بخندم.من بدون ترس منتظر آن روز هستم چون چيزي را ديده ام كه به مراتب از آن سخت تر است،من داوري آدميان را ديده ام.براي اينها قرائن مخففه وجود ندارد و حتي نيت خير به پاي جنايت گذاشته مي شود.آيا درباره قفس تف اندازي چيزي شنيده ايد؟

يك جعبه كه بت آجر مي سازند و زنداني در آن مي ايستد،ولي نمي تواند تكان بخورد.در محكمي تا زير چانه اش مي رسد.پس فقط چهره اش نمايان است كه هر نگهبان به هنگام عبور از كنار آن اخلاط سينه اش را بر روي صورت زنداني مي افكند و زنداني كه در قفس در تنگنا است نمي تواند چهره اش را پاك كند و فقط مجاز است چشمان خود را ببندد.اين از ابداعات انسانها است.

پس تنها سود وجود خدا اين است كه بي گناهي را تضمين مي كند....

دوست عزيز مي خواهم راز بزرگي را برايتان فاش كنم،در انتظار روز قيامت نمانيد اين داوري همه روزه رخ مي دهد."

 

اين كتاب آينه تمام نماي روزگار انسان امروز است.

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 23:50  توسط امین رمضانعلی  | 



محمد جواد حاج علي اكبري(رئيس سازمان ملي جوانان):

" با توجه به تغيير تحولات به وجود آمده در زندگي شهري،بويژه كلان شهرها به نظر مي رسد شيوه هاي معمولي شناسايي همسر براي جوانان كافي نباشد،بنابراين براي ايجاد شناخت بيشتر جوانان از هم و پاسخگويي به نياز آنها براي انتخاب همسر مناسب، به دنبال ايجاد مراكز مشاوره خانواده و معرفي همسر مناسب به جوانان هستيم."

 خواندن اين خبر آن هم از سوي رئيس سازمان ملي جوانان (!) برايم بسيار جاي تفكر و تعمق داشت.

گويا قرار است براي شروع از جهاد دانشگاهي و دانشگاهها ،افتتاح اين مراكز را آغاز كنند. با اطلاع يافتن از اين خبر به ياد مراكز كاريابي افتادم كه در آنجا فرم پر كرده همراه با يك قطعه عكس + مشخصات و سوابق كه جهت تماس، شماره تلفني هم مي گذاريم و منتظر مي مانيم تا ما را خبر كنند... (زهي خيال باطل...)

 احتمالا در اين مراكز هم دختران و پسران جواني نام نويسي مي كنند، فرم مشخصات پر مي كنند و تمام توقعات خود را از همسر آينده خود مكتوب مي نمايند و منتظر مي مانند تا با آنها تماس گرفته شود و به اطلاعشان برسانند كه همسر مناسب شما يافته شد!

يا احتمالا با برگزاري كلاسهايي براي جوانان آنها را دور هم جمع كرده و به نوعي دختران و پسران را با هم آشنا كرده (البته كاملا اسلامي!!!) و با ذكر يك صلوات راهي خانه بختشان مي كنند،البته حق الزحمه مشاوره گران قدر خويش را نيز مي گيرنند.

 از همه اينها كه بگذريم بايد بدانيم مسئوليت ازدواج ديگران را بر دوش هيچ كسي نگذاشته اند و چه بسا با اين اقدامات سبب بروز اختلافاتي در خانواده ها شوند.

در زير چند سوال برايم پيش آمد كه بيان مي كنم:

 - آيا يك جوان كه نتواند خودش انتخابي مناسب براي ازدواجش داشته باشد مي تواند در ادامه زندگي با همسرش كه ديگران براي او انتخاب كرده اند (حال چه از طريق اين مراكز باشد، چه دوستان و بستگان ، چه خانواده و چه غيره) بپردازد؟

- آيا شناخت يك دختر و پسر در سن ازدواج فقط از طريق معارفه معمولي يا ديدارهاي كوتاه شكل مي گيرد؟

- آيا براي ازدواج علاقه و دوست داشتن واقعي مطرح نيست؟

...

"عقل نعمتي است براي رهايي از ناداني و سردرگمي..."

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 23:48  توسط امین رمضانعلی  | 



اشاره: هيچگاه تا عمر دارم،بغض صداي خسرو شكيبايي را در هنگام اداي كلمات زير فراموش نمي كنم.

 

سلام

حال همه ما خوب است!!!

ملالي نیست جز گم شدن گاه به گاه خيالي دور كه مردم به آن شادماني بي سبب مي گويند.

با اين همه عمري اگر باقي بود،طوري از كنار زندگي مي گذرم كه نه زانوي آهوي بي جفت بلرزد و نه اين دل ناماندگار بي درمان ...

تا يادم نرفته بنويسم،حوالي خوابهاي ما سال پرباراني بود.

مي دانم هميشه حياط آنجا پر از هواي باز نيامدن است...

اما تو لااقل،

حتي هر وهله،

گاهي،

هر از گاهي،

ببين انعكاس تبسم رويا شبيه شمايل شقايق نيست؟!

راستي خبرت بدهم، خواب ديده ام خانه اي خريدم، بي پرده، بي پنجره، بي در، بي ديوار...

هي بخند!

بي پرده مي گويمت،چيزي نمانده است،من چهل ساله خواهم شد!

فردا را به فال نيك خواهم گرفت.

دارد همين لحظه يك فوج كبوتر سفيد از فراز كوچه ما مي گذرد.باد بوي نام هاي كسان من مي دهد.

يادت مي آيد رفته بودي خبر از آرامش آسمان بياوري؟؟؟

...

نامه ام بايد كوتاه باشد، بي حرفي از ابهام و آينه

از نو برايت مي نويسم:

حال همه ما خوب است اما تو باور نكن!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 19:1  توسط امین رمضانعلی  | 



چشمام بسته است،جهانم شكل خوابه

عذابه... اضطرابه...

 

اين اولين بيت از شعر "يغما گلرويي" است كه با صداي "رضا يزداني" در تيتراژ انتهايي سريال "مرگ تدريجي يك رويا" پخش مي شود.

يك موسيقي كاملا متفاوت با همه موسيقي فيلم ها و سريال هاي سيما.

از همه شگفت انگيزتر اين "كارن همايونفر" است كه هيچگاه براي فيلم ها و تيتراژهاي آن موسيقي با كلام نساخته بود اما اين سري يك سنت شكني خارق العاده مي كند و به سراغ صداي بي انتهاي "رضا يزداني" مي رود و آن را براي تزئين انتهاي سريال انتخاب مي كند.

 

در اين سه دقيقه و چهل ثانيه موسيقي،همه چيز هست!

صداي مارش حزن آلود،صداي ساكسيفون تعليق آميز،تك ضربه هايي بر كليدهاي پيانو،صداي جاز و تمپوهاي سنگين،اركستر ويولون سل براي آغاز يك رويا،شعر زيبا و عاشقانه گلرويي،بغضي در صداي رضا يزداني و ....

 

مي توان براي لحظاتي هم كه شده فارغ از اين دنيا،در يك روياي ديگر با اين موسيقي زندگي كنيم.اما به شرطي كه با تك تك سلول هايمان آن را بفهميم!

 

دانلود موسیقی تیتراژ انتهایی

دانلود ترانه ای از متن فیلم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 15:57  توسط امین رمضانعلی  | 



"يك شاعر در 21 سالگي و يك انقلابي يا يك ستاره راك در 24 سالگي مي ميرد.اما بعد از گذشتن از اين سن فكر مي كني توانسته اي از – منحني مرگ انسان- بگذري و از تونل بيرون بيايي.حالا در يك بزرگراه شش بانده مستقيم به سوي مقصد در سفر هستي ..."

 

متني كه خوانديد قسمتي بود از داستان كوتاه "فاجعه معدن در نيويورك" نوشته هاروکی موراکامی نويسنده شهير ژاپني.

اولين كتابي كه در ايران از او به چاپ رسيد،مجموعه اي از پنج داستان كوتاه موراكامي است كه با نام "كجا ممكن است پيدايش كنم" انتشار يافت.

"فاجعه معدن در نيويورك" اولين داستان كوتاه اين مجموعه است.داستان بعدي كه همان عنوان كتاب را داراست،داستان مردي است كه در آپارتمان خود از طبقه 26 به طبقه 24 مي رود و ديگر كسي او را نمي بيند.همسر اين مرد هم براي يافتن او از كارآگاهي كمك مي گيردو...

بعد از آن هم دو داستان كوتاه ديگر با نام هاي "سگ كوچك آن زن در زمين"و"راه ديگري براي مردن" قرار دارد.

اما در آخر مي رسيم به داستان "خواب" كه آخرين داستان اين مجموعه است كه در زير خط آغازين آن را آورده ام:

"اين هفدهمين روز پياپي است كه خوابم نمي برد..."

 

با اين شروع عجيب خواننده ترغيب مي شود كه بداند اين كيست كه 17 روز نخوابيده و سرنوشتش چه مي شود.

داستان درباره زني است كه پس از چند سال زندگي با همسر و پسرش ياد دوران جواني اش مي افتد و در همين حين به بي خوابي هم دچار مي شود و فعاليتهاي آن دوران را شبها كه خوابش نمي برد انجام مي دهد.زيبايي اين داستان در اصل دليل معرفي اين كتاب شد.

"كجا ممكن است پيدايش كنم" را بزركمهر شرف الدين ترجمه كرده و بهار 1386 اولين چاپش از سوي نشر چشمه منتشر شد. 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 16:21  توسط امین رمضانعلی  | 



سال 1326 در تهران متولد شد. تو شناسنامه اش نوشتند 16 تير اما خودش مي گويد: 26 اسفند ماه روز تولدش بوده.

در دوران كودكي پسر شر و شلوغي بوده هر كس به طعنه به او مي گفته تو هيچي نمي شي!!!

از دوران ابتدايي موسيقي را فرا گرفت و بعد وارد هنرستان شد.زير نظر "آنتوان كاتلوس" ساز "ابوا" را آموخت.تئوري و هارموني موسيقي را زير نظر "ثمين باغچه بان"و"مصطفي كمال پورتراب" فرا گرفت و به كمك اين دو استاد نخستين نت موسيقي را نوشت.

 

زماني كه ساز تخصصي اش (ابوا ، سازي چوبي و بلند است كه صدايي شبيه ساكسيفون دارداما کمی زیرتر)را آموخت،مي رفت و يك گوشه مي نشست و مي نواخت.معمولا كمد ديواري را براي اين كار انتخاب مي كرد چون تنهايي آنجا را دوست داشت.

در زمان هاي نوجواني او وقتي هوا سرد مي شد، بخاري هاي كوچكي بود كه با الكل روشنش مي كردند و در جيب مي گذاشتند تا گرمابخش باشد.وقتي او به سر كلاس تمرين مي رفت يكي ازين بخاري ها را در كيفش مي گذاشت تا سازش يخ نكند و خودش از سرما مي لرزيد.

 

اوايل جواني بود كه بيماري نارسايي كليه به سراغش آمد و مجبور شد براي يك مدت زندگي و درمان به آلمان سفر كند.تصميم گرفت در برلين به دانشگاه برود.به عضويت اركستر سمفونيك برلين در آمد.

گاهي تكنوازي هاي ابواي او در سالن هاي برلين همه را به وجد مي آورد.

بعد از اتمام تحصيلات به ايران بازگشت و به عنوان نوازنده در اركستر سمفونيك تهران استخدام شد.

 

هرگز تصور نمي كرد اين نتهاي شخصي اش روزي بر روي فيلمها بروند،اما "مسعود كيميايي" او را براي ساخت موسيقي "سفر سنگ" فرا خواند و از اين مقطع شد كه به صورت حرفه اي به موسيقي فيلم روي آورد.با كارگردان هاي بزرگي كار كرده است،موسيقي فيلم هايش در دهه ي 70 بسيار مشهور شد كه چند تا از كارهاي معروفش به اين شرح است:

"باي سيكل ران"،"ناصرالدين شاه آكتور سينما"،"ترن"،"اعتراض"،"نغمه"،"روز واقعه"،"از كرخه تا راين"،"بوي پيراهن يوسف"،"آژانس شيشه اي"،"ديوانه اي از قفس پريد" و...

چندين سمفوني هم ساخت:"خرمشهر"،"صلح"،"ايثار"،و اخيرا مشغول ساخت سمفوني "مقاومت" است.

 

با آذرنوش صدر سالك ازدواج كرد.همسرش نيز موسيقيدان است،پيانو مي نوازد و تدريس موسيقي مي كند.خانواده اش كاملا فرهنگي هستند،پسرش هم موسيقي دنبال مي كند و دانشگاه هنر مي رود.

پدرش هم آقاي بازيگران سينماي ايران است.برادرانش هم در كار نوازندگي و موسيقي هستند.

 

خودش مي گويد:ساعت 6 صبح به دفتر كارش مي رود و تا 11 شب آنجا مشغول است.در محل كارش تمام وسايل مربو به زندگي اش و همچنين سازها و وسايل مربوط به موسيقي و حتي كتابخانه اش آنجاست.

هر وقت كه مي خواهد موسيقي جديدي بسازد انگار از نو متولد شده و چيزي نمي داند بنابراين در فيلم يا موضوع خاصي كه قرار است برايش موسيقي بسازد غرق مي شود تا آن را كاملا درك كند.

 

تك تك كارهايش را دوست دارد و براي آنها زحمات زيادي كشيده است.اما بعد از ساخت موسيقي فيلم "از كرخه تا راين" بيمار مي شود و تمام انرژي اش را براي كار بعدي "حاتمي كيا" يعني "بوي پيراهن يوسف" مي گذارد تا پس از ساخت موسيقي اين دو فيلم روانه ي بيمارستان شود...

 

سال 86 هم تلفيقي از چند موسيقي فيلمهايش را همراه با سمفوني ايثار در تالار وحدت با نام "سوئيت سمفوني اين فصل را با من بخوان" اجرا كرد.

اكنون هم تمام روز در دفتر كارش مشغول موسيقي نوشتن است.

هنوز هم دلتنگ مي شود و وقتي هم كه دلش مي گيرد يك گوشه اي مي نشيند و سازش را به دست مي گيرد و مي نوازد تا غم هايش را در نت هايش خلاصه كند.

آخر "مجيد انتظامي" يك آهنگساز است...   

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 15:30  توسط امین رمضانعلی  | 



طي روزهاي گذشته چندين خبر پراكنده در مورد حوزه ي كتاب و كتابخواني خواندم و نكات جالب آن را در اينجا مي آورم:

 

تحقيقات جديد نشان داد كه اين جماعت ايراني كه همچنان با كتاب قهر هستند،هر 1892 روز يك كتاب را كامل مي خوانند! (البته جاي شك در واژه غريب و نامانوس كامل جايز است)

اين ركوردي كه از ما به جاي مانده كجا؟ و آمار مطالعه در كشورهاي پيشرفته كجا؟

در فرانسه كه 55 ميليون نفر جمعيت دارد، روزانه 350 هزار جلد كتاب فقط به فروش مي رسد. اما در ايران در مدت 4 يا 5 سال يك كتاب به صورت كامل خوانده مي شود.

 

نكته ي جالب ديگر اين است كه تعدادي از مسئولين دلسوز مي آيند و براي بالا بردن سرانه ي مطالعه پيشنهادي را ارائه مي كنند.

پيشنهاد اين بود: خواندن قرآن،مفاتيح،ادعيه و اذكار روزانه را به سرانه مطالعه هر ايراني اضافه كنيم.زيرا با اضافه كردن اين موارد قطعا سرانه مطالعه ايراني ها رشد چشم گيري خواهد داشت!!!

 

در پاسخ بايد گفت كه با اين دوز و كلك ها نمي توان خودمان را سر كار بگذاريم و به اين فقر فرهنگي پايان دهيم.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 20:34  توسط امین رمضانعلی  | 



آينده گردش عقربه ی ساعت نيست ...

 

زمان ما،زمان ساعت شده است. اما زمان،غير از زمان ما است.

 

تا زمان ساعت،زمان ما است بي وقت هستيم و هميشه به دنبال وقت مي گرديم ...
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 19:9  توسط امین رمضانعلی  | 



بي شك، نام و ياد زنده ياد دكتر محمد معين در فر هنگ تاريخ و ادب ايران، نام و يادي ماندگار است. آنچه دكتر معين به عنوان كار ادبي از خود به يادگار گذاشته است،مجموعه اي دقيق و عميق از تفكرات اديبي فرهيخته است كه با دقتي پر وسواس، انديشه هاي خود را بازتاب داده است.

 

او در سال 1297 ش ،در رشت به دنيا آمد.پدر و مادرش در فاصله كوتاهي درگذشتند.معين در آن روزها برخي آموخته هاي خود را در رشت و برخي ديگر را در تهران فرا گرفت.

دوره كارشناسي خود را در "دانشسراي عالي" گذراند و چندگاهي،با سمت آموزشي و اداري در آموزش و پرورش،اشتغال ورزيد.

دكتر معين ، نخستين كسي بود كه از دانشگاه تهران با عنوان دكتري در رشته ادبيات فارسي فارغ التحصيل شد.

 

دقت پر وسواس او در تنظيم مطالب ادبي چنان بود كه زنده ياد دهخدا، سرپرستي و تكميل و نشر لغت نامه را پس از خود به او واگذاشت.همچنين نيما يوشيج نيز چاپ آثار چاپ نشده خود را به معين واگذاشت.

وي به سبب احاطه اي كه بر زبان هاي بيگانه و باستاني ايران داشت در واژه نويسي،طرحي نو درافكند و فرهنگ فارسي خود را در حد يك كار ادبي ممتاز،عرضه كرد.چيزي كه تا به امروز در ادب فارسي نظير نداشته است.

با اين همه تلاش و كوشش عاقبت پس از چند سال بيماري و بستري روز سيزدهم تير ماه 1350 براي هميشه جاويد ماند.

 

از دكتر محمد معين ،آثار بسيار ديگري نيز بازمانده است كه در حوصله اين مقال نمي گنجيد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 22:22  توسط امین رمضانعلی  |