.
.
.
سياره دوم جايگاه مرد خود پسند بود.
خودپسند همين كه از دور شازده كوچولو را ديد با صداي بلند گفت:
- به به! ارادتمندي به ديدنم آمده است!
زيرا در نظر خودپسندان ، مردم همه از ارادتمندان اند.
.
.
.
"ميگل د اونامونومتفكر ، داستان نويس و به نوعي شاعر و فيلسوف پرشور اسپانيايي در سال 1864 در ايالت باسك اسپانيا به دنيا آمد. بيشتر عمرش را در شهر سالامانگا گذراند و در دانشگاه اين شهر استاد زبان و ادبيات يوناني شد"

اونامونو روشنفكر نمونه زمانه خويش بود،او مرد تكرويي بود و رگه اي از خودنمايي در وجودش هويدا بود.
او به قوالب و قوانين از پيش ساخته ي نويسندگي و نيز حتي زندگي اعتقادي نداشت و داستان نويس و داستان خوان حرفه اي را هم رد مي كند (از بس اسپانيايي اصيل است).او در سال 1936 در زادگاهش در گذشت.
يكي از بهترين داستان يا بهتر بگويم ناداستانهايش "هابيل" است.
گرچه داستان همان هابيل و قابيل معروف است اما به نوعي بسيار جالبتر و فلسفي تر!
"داستان هابيل حكايت يك اخلاق ماليخوليايي است كه در آن شور زندگي بيداد مي كند. قابيل به زندگي ، جاودانگي ، هنر ، عشق و تقريبا همه چيز هابيل رشك مي ورزد و هميشه در حسرت شهرت برادر كه البته در اين داستان هابيل دوست صميمي قابيل است، زندگي مي كند...
در زير قسمتي از متن داستان كه زيبايي فلسفی خاصي دارد را آورده ام:
_ بشر معماي بغرنجي است
_ احتياجي به پريشان گويي نيست،هر شعار فلسفي كه از اين دست باشد و هر حرف مبهم كه به شكل كلمات قصار درآيد پريشان گويي است.
_ پس فلسفه چي؟
_ هيچ فلسفه اي غير از اين كه ما الان باهاش سروكار داريم اعتبار ندارد...
كتاب هابيل ترجمه بهاالدين خرمشاهي است كه چاپ سوم آن در سال 1384 توسط نشر ناهيد منتشر شده كه خواندن آن را بر هر بشر دو پايي واجب مي دانم.
چند وقتي است سريال "ساعت شني" ساخته "بهرام بهراميان" به پايان رسيده،كه اين خود بهانه اي بود براي نوشتن اين مطلب.
مضمون اين مجموعه پرداختن به مشكلات امروزي زنها در جامعه كه بسيار بسيار زياد است،بود. حتي مسايلي كه واقعا تا قبل از ديدن اين سريال از وجودشان بي اطلاع بودم را كشف كردم و بيشتر به من اثبات شد كه جامعه امروزي ما هيچ چيز براي افتخار ندارد.
البته اين سوال هم برايم بوجود آمد كه "چرا يك سريال كه فراتر از استانداردهاي تلويزيون ايران ساخته شده،در موقع پخش بايد به چنين چالشهايي كشيده شود؟
حتي متاسفانه اين شخصيت سياسي كه براي خودش آدم حسابي هم است(غلامحسين الهام) در مصاحبه اي با روزنامه جام جم گفته:"بهتر است مردم واقعيت هاي موجود در جامعه را ندانند ، همين كه ما مسئولين از آنها آگاه باشيم كافي است"!!!
عجب جمله ي مسخره اي!!!
معني اين جمله يعني ناديده گرفتن مردم به عنوان اعضاي اصلي جامعه!!!
اما از تمام اين مسايل مي گذرم و به موسيقي اين سريال مي پردازم.
"اميد كرامتي" آهنگساز جوان نسل جديد در سينما و تلويزيون ، 35 ساله و بسيار با انگيزه و با ايده هاي تازه براي ادامه كار.
ما در آغاز تيتراژ ، همان ابتداي تصاوير ، صداي ساز بلز كه سازي متشكل از صفحه هاي كوتاه و بلند فلزي و دو تا چوب براي ضربه زدن به آنها است را مي شنويم. صدايي شبيه دينگ دينگ دينگ كه شامل 6 نت است.در اصل كودكي كه مربوط به جريانات داستان است را بازگو مي كند.كه بعد با تصاويري از تونل در مترو آغاز مي شود و موسيقي با ساز آكاردئون شروع به نواختن مي كند.
اين ساز معمولا ما را به ياد فقر و تهي دستي مي اندازد و بعد از آن به سراغ آواي زن مي رود كه مضمون اصلي را بيان مي كند.
در تيتراژ پاياني كه به نظر من تمام حرف موسيقي اين فيلم آنجا زده مي شود،بعد از شنيدن صداي قطار ، صداي فرياد تكخوان مرد را داريم(وكال مرد) كه با اعتراض شديدي ناله مي كند.
يك هاي هاي هاي غمگين و معترض . . .
كه در واقع اين نعره ي مرد اعتراض اصلي را به جامعه بي هدف فعلي ما مي رساند.
ساختن چنين موسيقي در ظرف مدت كمي براي يك سريال كه از شبكه ملي پخش مي شد، حتما دشوار بوده كه آهنگساز به خوبي از پس آن برآمده.
اين روزها شاهد فيلم هاي خوبي در سطح سيما هستيم و همچنين موسيقي متن هاي بسيار عالي تر.
موسيقي هايي از جنس اعتراض به همه چيز . . .
موسيقي اين مجموعه حرفها يا بهتر بگويم ناله هاي زيادي داشت كه بايد شنيده و درك شود.
اگه شكسته پاي من،گريه نكن عصاي من
هر چه شكست بنويس،به پاي گريه هاي من
نگو تمومه طاقتت،نمونده روز راحتت
نگاه با صداقتت،غنيمته براي من
آينه و شمعدون نمي خوام،من لب خندون نمي خوام
هر چي كه خندس واسه تو،هر چي غمه براي من
بخند واز خنده بگو،از غم بازنده بگو
عمر بزرگوارتو تلف نكن به پاي من
عشق منو مي خواي چيكار،عذر و بهونه كم بيار
دوست ندارم كه عاقبت،تو بشكني به جاي من ...
پس از يك مدت دوري از وبلاگم با يك ايده جديد برگشتم و آن هم اينكه يك موضوع جديد به موضوعاتم اضافه كنم.از اين به بعد اتفاقاتي كه در جامعه ي ما به تعداد بي شماري رخ مي دهد را با نگاهي ديگر بيان خواهم كرد.اسم اين ستون جديد را هم گذاشتم: (ديدي ديگر) كه به احتمال زياد براي بازديدكنندگان جالب خواهد بود.
فعلا مي رويم سراغ اولين ديدي ديگر...
بالاخره بعد از كلي درس خواندن تونستم يك استاد پيدا كنم، كه تا حدود زيادي با اين استاد هم ذات پنداري دارم."محمدرضا سرکار آرانی" كسي است كه به طرق نوين و جالبي كلاس خودش را اداره مي كند.او از اساتيد مطرح رشته "علوم تربيتي" در دانشگاه علامه طباطبایی است.
از بردن اين اسم هم فقط يك هدف داشتم و آن اينكه اين بشر اعتقاد زيادي به اصالت تغيير آدمي از حالت منفعل و پست به انساني عالي مقام را دارد.
چند وقت پيش با تعدادي از دوستان دانشگاهي سوار اتوبوس و عازم خوابگاه دانشجويان بودم.
راننده آهنگي را روشن كرد و صداي اين موسيقي كه خواننده ي آن هم زن بود فضاي اتوبوس را پر كرد.
پس از دقايقي يكي از دانشجويان كه عضو يكي از نهادهاي دانشگاهي هم هست، از من پرسيد : صداي زن است يا مرد؟؟؟!!!
من هم گفتم: بر همگان واضح است كه اين صداي يك موجود مونث است!!!
ناگهان همچون تيري از چله ي كمان رها شد و به سوي راننده حمله ور شد و به اعتراض پرداخت.
خلاصه بحث بين موافقين و مخالفين بالا گرفته بود و من هم همچون فردي خارج از اين جمع با نگاهي "عاقل اندر جاهل" به نظاره آنها مي پرداختم.اين ماجرا دقايقي بعد كاملا بي نتيجه پايان يافت.
اما مدتي بعد كه خوب به ماجرا نگريستم،فهميدم در بيرون از محدوده ي جغرافيايي كشور ما به چه چيزهايي مي رسند و ما هنوز در كجاييم؟؟؟
ذهن خود را دست نخورده باقي گذاشته ايم و فقط پيرو يك سري عقايد كهنه و قديمي هستيم كه نه آنرا درك كرده ايم و نه تجزيه و تحليل،فقط چون فلاني گفته است ما هم بايد چون چهارپايان دنباله رو آنها باشيم.ما هنوز با خود مشكل داريم و اسير يك سري بتهاي ساختگي و نوعي دگماتيسم هستيم.
بهتر است كمي با خود انديشه كنيم و ببينيم به كجا ره پيش گرفته ايم.
فرداي آن روز اين ماجرا را با يكي از اساتيد در ميان گذاشتم و عقايد و برداشتهايم را از اين رويدادي كه رخ داده بود،برايش بيان كردم.در اينجا است كه در من تغييري از اين بابت رخ داد كه به قول استادم:"آنقدر بخوان و بخوان و بخوان تا روزي بتواني اين حرفهايت را با روش علمي به اثبات برساني.
در يك كلام:
". . . بتواني بر شانه هاي خود،بنشاني اين خلق بي شمار را
و گرد حباب خاك بگرداني تا ببينند:
كه حقيقتشان كجاست؟
به ياد "قیصر امین پور" كه چيزهاي زيبايي به ما آموخت:
وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما چونان كه بايدند
نه بايدها
مثل هميشه ، آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض مي خورم
عمري است لبخندهاي لاغر خود را در دل ذخيره مي كنم
باشد براي روز مبادا
اما در صفحه هاي تقويم ، روزي به نام روز مبادا نيست
آن روز هرچه باشد
روزي شبيه ديروز، روزي شبيه فردا
روزي درست مثل همين روزهاي ما است
اما كسي چه مي داند؟
شايد امروز نيز روز مبادا باشد
.
.
.
هر روز بي تو روز مباداست...
تو هفته ي پيش يك كتابي خوندم كه كمي تونست منو از حالت تضاد با جامعه بيرون بكشه.
نام كتاب"بعضي ها هيچ وقت نمي فهمن" اثر "كورت توخولسكي" با ترجمه ي "محمدحسين عضدانلو" است.
مجموع كل صفحات آن به 100 تا هم نمي رسه اما از اون كتاباي كميت پايين و كيفيت بالاست.
از لحاظ قيمت كه اصلا رايگان به حساب مي آد!!!
حدود 30 تا فصل 3يا4 صفحه اي داره،يعني كاملا خلاصه ي خلاصه...
اما مفهوم كتاب:
طرف صحبت نويسنده با اون دسته از آدمايي است كه مي خوان بفهمن بالاخره توي اين دنياي بشري چي داره رخ مي ده و اين بني آدم چه جور جونوريه؟
در متن كتاب،يك سري نوشته هاي جزيي نگر وجود داره كه واقعا در نوع خودش شاهكاره.
به عنوان مثال در فصل"حرفاي جنين" به نكات حيرت انگيزي اشاره مي كنه،دنيايي كه يك جنين قبل از تولد داره رو كاملا با زبان طنز ظريفي بيان مي كند.در زير متني از اين فصل است:
"يك جنين مي گه: 9 ماه به خوبي و خوشي با تمام مراقبت ها به پايان مي رسه اما پس از اين كه وارد اين دنيا شدم چي؟
اگه فقير شدم چي؟
اگه نياز روحي داشتم چي؟
اگه مريض شدم چي؟
خلاصه اينكه چيزي واسه خوردن ندارم و مجبورم برم دزدي،اون وقت در جا يه قاضي مي آد ميده منو حبس كنن.توي اين 50 سال عمر كسي حتي حالم رو نمي پرسه اما توي اون 9 ماه..."
ديديد كه چه حيرت انگيز نگاه مي كنه!
از فصلهاي خوب ديگرش هم مي توان به "فاميل"،"برف پا نخورده وجود ندارد"،"خلاء"،"استراحت كوتاه سر مستراح"،"بعضي ها هيچ وقت نمي فهمن" اشاره كرد.
فكر كنم اين مطلب حسابي شما رو ترغيب كرده كه بريد،بگيريد و بخونيد.
در ضمن "نشر افزار" منتشرش كرده.
از 30 شهريور تا 6 مهر "مجید انتظامی" در تالار وحدت كنسرتي برگزار مي كند با نام "اين فصل را با من بخوان" كه در واقع مجموعه اي از موسيقي هاي فيلم و سمفوني هاي قبلي ايشان است.

گزارش كنسرت(31 شهريور):
نوازندگان و مجموعه اركستر تا ساعت 20:45 تمرين مي كردند و آماده شده بودند و طبق اعلام، برنامه بايد ساعت 21 آغاز مي شد.حضور مردم هم با توجه به عظمت كنسرت قابل پيش بيني بود.(احتمالا در شبهاي پاياني تعداد بيشتري هم مي آيند)
از نكات قابل توجه هم ، وجود "عزت الله انتظامي"(پدر مجيد انتظامي) كه هميشه در برنامه هاي پسرش حضور داشته كه اين خود افتخاري است براي مجيد انتظامي و "حبيب رضايي"(بازيگر فيلم آژانس شيشه اي) در اين برنامه بود.
مجيد انتظامي ساعت 21 بعد از حضور همه نوازندگان،به روي سن آمد و مورد تشويق حضار قرار گرفت.
آغاز برنامه با دكلمه اي از متن فيلم "روز واقعه" كه توسط "مهتاب نصيرپور" قرائت شد انجام گرفت و موسيقي معروف اين فيلم توسط نوازندگان شروع به نواختن كرد.
از نكات جالب توجه وجود نمايش هايي از متن فيلم به صورت تئاتر (حركات موزون با متن موسيقي) بود،كه همه آن توسط نصيرپور انجام شد.
بعد از اين انتظامي به سراغ "سمفوني خرمشهر"رفت و حكايت جنگ و دفاع مردم يكدل و بي پناه و چگونگي آغاز جنگ...
اوج رهبري انتظامي در اين قطعه نمايان شد،مخصوصا در هنگام رهبري جاز و ساز دمام و تمپو بود كه با هيجان خاصي به اين كار مي پرداخت(مجيد انتظامي واقعا غرق در رهبري اركستر خود شده بود و همين هيجان كار را دوچندان مي كرد)
بعد از اين سمفوني به سراغ موسيقي فيلمهايش رفت(سه گانه ي حاتمي كيا)
1- از كرخه تا راين
2- بوي پيراهن يوسف
3- آژانس شيشه اي
هنگام نواختن موسيقي از كرخه تا راين و بوي پيراهن يوسف واقعا احساس عجيبي در انسان ظاهر مي شود،طوري كه بغض توان ايستادن ندارد و قطره اشكي همراه با يك دنيا احساس از گوشه ي چشم چكيده مي شود.(نقطه اوج كنسرت)
آژانس شيشه اي هم همان حرف "حاج كاظم" را بيان مي كند،و فراموش شدن نسل بعد از جنگ را بازگو مي كند.
قطعه پاياني هم قسمت چهارم سمفوني ايثار است كه باز با همان شور و هيجان نواخته مي شود،نكته اي كه با سمفوني ايثار اصلي كه پارسال اجرا شد تفاوت داشت حضور "علي تفرشي" به عنوان تكخوان مرد به جاي "حميد حامي" بود.
و پايان كنسرت و تشويق هاي زيباي حاضران كه خواهان ادامه برنامه بودند،و دوباره مجيد انتظامي را به روي سن كشاندند و قطعه سمفوني خرمشهر را يكبار ديگر اجرا كرد.
كنسرت هم در ساعت 22:45 تمام شد،كه گروه خيلي سريع مكان را ترك كردند.و بعد هم مصاحبه مختصري با عزت الله انتظامي و جمعي از حضار (كه من هم جزو آنها بودم!!!)صورت گرفت.
يك شب خاطره انگيز كه فراموشم نخواهد شد...
چارلی چاپلین علاوه بر هنر خنديدن و خنداندن بر فقر و ناملايمات اجتماعي ، در هنر هاي ديگري از جمله نوازندگي،موسيقي و نوشتن به سبك نثر عاميانه (ساده نويسي) هم به همان اندازه ي كمدي هايش مهارت داشت.
در زير،قسمتي از نامه طولاني چارلي به دخترش "جرالدين چاپلين" را آورده ام:
دخترم،جرالدين:
پدرت با تو حرف مي زند!
شايد شبي درخشش زيباترين الماس اين جهان تو را بفريبد.آن شب است كه اين الماس، آن ريسمان زير پاي تو خواهد بود و سقوط تو حتمي است.روزي كه چهره ي يك اشراف زاده بي بند و بار تو را فريب دهد آن زمان ، بند بازي ناشي خواهي بود و بند بازان ناشي هميشه سقوط مي كنند.
از اين رو دل به زر و زيور مبند زيرا بزرگترين الماس اين جهان آفتاب است،كه خوشبختانه بر صورت همه يكسان مي تابد!!!
کارآگاهی بلژیکی برای اولین بار با نام هرکول پـوآرو (Heccule Poirot) در سال 1920 در اولین رمان آگاتا کریستی(Agatha Christie ) ظاهر شد.

موسیقی این سریال توسط کریستوفر گانینگ (Christopher Gunning) تهیه شده است. او متولد سال 1944 (Cheltenham) انگلستان می باشد که پس از جنگ جهانی دوم با خانواده به حومه شهر لندن رفتند و دوران کودکی خود را در آن محل گذراندند. آلکسیز (Alexies) پدر او پیانیست و یکی از موسیقیدانان آفریقای جنوبی بود و مادرش از شاگردان پیانو آلکسیز. کریستوفر از مدرسه موسیقی وهنرهای دراماتیک لندن فارغ التحصیل شد و پس از فراغت از تحصیل ابتدا کار تنظیم موسیقی را برای خود انتخاب کرد و بعد از کسب مهارت و تجربه به ساخت موسیقی فیلم روی آورد.
او در سال 1988 تم اصلی موسیقی سریال تلویزیونی پوآرو را تحریر کرد و با ساخت این موسیقی خیلی زود به شهرت بسیار در انگلستان و حتی هالیوود رسید. او برای ساخت این موسیقی کاندید دریافت جایزه Ivor Novello Award شد. این جایزه از سال 1955 به بهترین موسیقی موثر سال انگلستان داده می شود و در مجموع توانست سه بار برنده این جایزه شود که یکی از آنها برای نواختن ملودی همین موسیقی با ساکسیفون بود. کریستوفر گانینگ همچنین موفق به دریافت جایزه بهترین موسیقی BAFTA که مربوط به آکادمی هنرهای فیلم و تلویزیون انگلستان (همانند اسکار) می باشد نیز گشت.
به توانایی این آهنگساز در ترکیب ارکستر با پیانو و ساکسیفون دقت کنید. ببینید که پیانو چگونه اضطراب را در شنونده القاء می کند و در کنار آن ساکسیفون بطور مرموزی به نواختن ملودی میپردازد، ملودیی که حس کنجکاوی انسان را تحریک می کند. از طرف دیگر هارمونی های مینور و همراهی که توسط سازهای زهی، بادی و سایر قسمت های ارکستر با موسیقی انجام می شود هیجان موسیقی را به نهایت خود می رساند.
با کلیک راست بر روی لینک زیر و انتخاب گزینه save as می توانید موسیقی را دریافت کنید.
دریافت موسیقی پوآرو