موسیقی متن هر یک از فیلمهایی که نامزد دریافت جایزه شده بودند ارزشمند و قابل دفاع بود ولی من به نحوه داوری در این دوره از جشنوراه فیلم فجر معترضم.
کامبیز روشن روان نامزد برگزیده بهترین موسیقی متن برای فیلم بچه های ابدی ضمن بیان این مطلب در گفتگو گفت : اگر اثری از سوی هیات داوران ارزش برنده شدن ندارد چرا نامزد می شود و حالا که انتخاب شده چرا جایزه ها را ناعادلانه و غیر منصفانه تقسیم می کنند.
این آهنگساز در ادامه به غیر کارشناسی بودن داوری موسیقی فیلم در جشنواره اشاره کرد و گفت : نبود فرد متخصص در امور مربوط به موسیقی فلیم و قرار نگرفتن در ترکیب هیات داوران جشنواره فیلم فجر یکی از معضلات همیشگی قضاوت موسیقی متن فیلمها است ، به این معنی که در ترکیب شش نفره هیات داوری یک موسیقیدان و آهنگساز و فرد آشنا با موسیقی فیلم وجود نداشت که نتیجه این غفلت عدم داوری درست روی موسیقی فیلم در جشنوراه های فیلم است.
وی در ادامه خاطر نشان کرد : به نشانه اعتراض می خواستنم جایزه را نگیرم اما به احترام خانم درخشنده بالا رفتم و متاسفانه جایزه را گرفتم ولی باید این نکته را متذکر شوم که هیچگاه برای حضور در هیچ جشنواره ای موسیقی فیلم نساخته ام و همیشه تمام تلاش و انرژی ام را روی خوب از آب در آمدن اثر گذاشته ام.
آهنگساز فیلم بچه های ابدی درباره ساخت موسیقی برای این فیلم گفت : موسیقی فیلم بچه های ابدی برآیند نگاه جامعه و خانواده نسبت به زندگی عقب مانده های ذهنی و جسمی و همچنین سوء استفاده سود جویان از این افراد است و من می خواستم از طریق موسیقی فیلم صمیمیت، سادگی و صفای روح این کودکان را به گوش تماشاگر برسانم و دست آخر اوج موسیقی این فیلم زمانی است که پسر به خدا پناه می برد و دنیای درون او را روشن می کند.
شايد خيلي ها ندانند كه “speak softly love” نام موسيقيه بسيار زيبايي كه خيلي از ما آن را در فيلم پدرخوانده شنيديم. اين قطعه زيبا كاري از Nino Rota (نينو روتا) آهنگساز بنام ايتاليايي. او در سال ۱۹۱۱ در ميلان بدنيا آمد و تحصيلات اوليه موسيقي رو در رم به اتمام رساند و اولين كار جدي او نوشتن اپرا در سن ۱۵ سالگي بود. تحصيلات تكميلي موسيقي خودش را در انستيتوي موسيقي Curtis در فيلادلفيا به انجام رساند و از سال ۱۹۳۳ شروع به ساختن موسيقي براي فيلم هاي ايتاليايي كرد و بتدريج در انگلستان نيز مشهور شد و آهنگسازي بسيار از فيلم هاي انگليسي را هم بعهده گرفت. او در سال ۱۹۷۲ براي فيلم پدر خوانده اثر Francis Ford Coppola موسيقي فيلم نوشت و ملودي آفريد كه بنظر من جزء زيبا ترين ملودي هاي موسيقي در قرن گذشته بوده، او در سال ۱۹۷۹ در رم از دنيارفت.
اين موزيك واقعا" متن زيبايي داره حيفم اومد اونو اينجا نيارم.
Speak softly love and hold me warm against your heart
I feel your words, the tender trembling moments start
We're in a world, our very own
Sharing a love that only few have ever know
Wine coloured days warmed by the sun
Deep velvet nights when we are one
Speak softly love so no one hears us but the sky
The vows of love we make will live unitil ew die
My life is yours and all because
You came into my world with love, so softly love
آرتور شوپنهاور(1860_1788) يكي از نويسندگان بزرگ پروس در ميان فيلسوفان آلماني است، كه بيرون از روند كلي فلسفه آكاد ميك كار مي كرد. او بيشتر در نيمه اول قرن نوزدهم مي نوشت. در حاليكه جلد اول كتاب او يعني جهان همچو خواست و باز نمود، در سال 1818 و جلد دوم آن در سال 1844 چاپ شد. اما اند يشه هاي او به طور گسترده فقط در نيمه قرن، يعني از 1850 به بعد شناخته شد. شايد نفوذ فلسفه شوپنهاور دركار برخي ازهنرمندان اين دوره ، به طور چشمگيرتر واگنر،ودر بعضي از زمينه اي روانكاوي ديده شده باشد. فيلسوفي كه بيشتراز اوتاثير پذيرفته بود، ني چه بود. او ابتدا انديشه هاي شوپنهاور را پذيرفت ولي بعدا با برخي از آن ها مخالفت نمود. شوپنهاور خود را پيرو كانت مي پنداشت. اين تاثير در دفاع شوپنهاور از ايده آليسم و بسياري از مفاهيم اساسي او ديده مي شود. به هر حال گذشته ازاين او از ريشه از كانت جدا مي شود. عقيده مهم او درباره اراده(خواست) است. او ادعا مي كند كه تمام جهان اراده است.يعني يك نيروي مبارز وبيشترناآگاه با نمودهاي گوناگون. شوپنهاور اراده را به عنوان تبيين متافيزيكي جهان كه به خودي خود است بيان مي كند. اماهمچنين معتقد است كه آن با دلايل تجربي اثبات شده است. در اصل انسانها به عنوان بخشي از موجودات جهان مي خواهند كه باشند. رفتار آنها به وسيله يك اراه انتخاب نشده(غير اختياري) براي زندگي شكل مي گيرد. اين اراده خود را در همه موجودات زنده آشكار مي كند. توضيح او در باره تاثير متقابل اراده و عقل به عنوان نمونه اصلي نظريه هاي بعدي در خصوص ضمير ناآگاه ديده شده است. شوپنهاور بدبين است. او معتقد است طبيعت ما به عنوان موجودات با اراده ناگزير ما را به رنج بردن مي كشاند و زندگي با رنج بدتر از نيستي است. اين نظريه ها كه به سبك ادبي بيان شده وبيشتر ژرف وبرانگيزنده است از جمله با نفوذ ترين نظريه هاي اوست. عقايد او درباره رستگاري از گرفتاري بشركه او در انكار اراده مي يابد و يادر اين كه اراده بر ضد خود بر مي انگيزد به يك اندازه مهم است.اگرچه فلسفه او خداناباورانه است، او به چند مذهب دنيا، براي نمونه، پارسايي ومذهب خود انكاري توجه مي كند. در مرحله اول انديشه هاي اوبه طور ناقص به وسيله آيين هندو متاثر شده بود. سپس او آيين بودا را همفكر وهمدل مي يابد. تجربه زيباشناختي در كار شوپنهاور اهميت زيادي به دست مي آورد. او مي گويد هنر نوعي ادراك حسي بدون اراده است كه در آن انسان دلبستگي هايش به موجودات جهان را متوقف مي كند در حاليكه رهايي از رنج اراده را به دست مي آورد و طبيعت اشيا را واقع بينانه تر درك مي كند. نابغه هنري فردي است كه به او بيش از حد توانايي واقع نگري بخشيده شده است. منظور از اين توانايي، درك اراده آزاداست كه تجربه هاي مشابهي را براي ديگران فراهم مي كند.شوپنهاور در اينجا مفهوم ايده افلاطوني را مي پذيرد و آن را به عنوان جنبه هاي هميشه حاضر واقعيت تصور مي كند. نابغه اين مفاهيم(ايده ها) را تشخيص مي دهد و تجربه هنري در كل ممكن است سبب شود تا ما آنها را درك كنيم. موسيقي نحوه برخورد خاصي بخشيده است. آن به طور بي واسطه ماهيت اراده را كه كل جهان در زير آن قرار مي گيرد را آشكار مي كند. شوپنهاور در فلسفه اخلاق نظريه نقادانه كانت را كسب مي كند. او نگرش هاي اخلاقي خود را بر مفهوم دلسوزي يا همدلي، بنيان مي نهد. و آن را همچون يك ويژگي به نسبت نادر در نظر مي گيرد. زيرا موجودات بشري به عنوان موجودات با اراده و با روند طبيعي به وسيله طبيعت خود پسند و از خود راضي مي شوند. با اين همه براي شوپنهاور دلسوزي تنها اصل محرك اخلاق است كه جهان بيني روشني آن را از آنچه افراد جدا بررسي شده اند، دست كم مي گيرد.
چه مي شود مرا
به حال خود نيستم
به حالي كه تو مي شناختي ام!
رنگهايم تبديل به بي رنگي شده
و آوازهايم به سكوت گراييده
و نگاهم به دوردستهاي ناپيداست
به آنجا كه تصوير ندارد!
اين اشكها ي بي محابا
امروز
جايگزين شده اند
لطافت سر انگشتاني را كه
گريزان دمي
ديروز
از سر مهر
بر گونه هايم لغزيد
خود را نمي يابم اكنون
كدام خود؟
خودي كه نمانده است بجا
پس از آن بي –خودي ي از خود!
چه معصوم بود آن تصوير
كه رنگ باخت در ديروز
و پرتو انداخت بر امروز
و پيام آور نيستي شد!