تبليغاتX
قطرات
فرهنگ و هنر
نوشته اي براي شوپنهاور عزيز.
+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 0:1  توسط امین رمضانعلی  | 

آرتور شوپنهاور(1860_1788) يكي از نويسندگان بزرگ پروس در ميان فيلسوفان آلماني است، كه بيرون از روند كلي فلسفه آكاد ميك كار مي كرد. او بيشتر در نيمه اول قرن نوزدهم مي نوشت. در حاليكه جلد اول كتاب  او يعني جهان همچو خواست و باز نمود، در سال 1818 و جلد دوم آن در سال 1844 چاپ شد. اما اند يشه هاي او به طور گسترده فقط در نيمه قرن، يعني از  1850 به بعد شناخته شد. شايد نفوذ فلسفه شوپنهاور دركار برخي ازهنرمندان اين دوره ، به طور چشمگيرتر واگنر،ودر بعضي از زمينه اي روانكاوي ديده شده باشد. فيلسوفي كه بيشتراز اوتاثير پذيرفته بود، ني چه بود. او ابتدا انديشه هاي شوپنهاور را پذيرفت ولي بعدا با برخي از آن ها مخالفت نمود. شوپنهاور خود را پيرو كانت مي پنداشت. اين تاثير در دفاع شوپنهاور از ايده آليسم و بسياري از مفاهيم اساسي او ديده مي شود. به هر حال  گذشته ازاين او از ريشه از كانت جدا مي شود. عقيده مهم  او درباره اراده(خواست) است. او ادعا مي كند كه تمام جهان اراده است.يعني يك نيروي مبارز وبيشترناآگاه با نمودهاي گوناگون. شوپنهاور اراده را به عنوان تبيين متافيزيكي جهان كه به خودي خود است بيان مي كند. اماهمچنين معتقد است كه آن با دلايل تجربي اثبات شده است. در اصل انسانها به عنوان بخشي از موجودات جهان مي خواهند كه باشند. رفتار آنها به وسيله يك اراه انتخاب نشده(غير اختياري) براي زندگي شكل مي گيرد. اين اراده خود را در همه موجودات زنده آشكار مي كند. توضيح او در باره تاثير متقابل اراده و عقل به عنوان نمونه اصلي نظريه هاي بعدي در خصوص ضمير ناآگاه ديده شده است. شوپنهاور بدبين است. او معتقد است طبيعت ما به عنوان موجودات با اراده ناگزير ما را به رنج بردن مي كشاند و زندگي با رنج بدتر از نيستي است. اين نظريه ها كه به سبك ادبي بيان شده وبيشتر ژرف وبرانگيزنده است از جمله با نفوذ ترين نظريه هاي اوست. عقايد او درباره رستگاري از گرفتاري بشركه او در انكار اراده مي يابد و يادر اين كه اراده بر ضد خود بر مي انگيزد به يك اندازه مهم است.اگرچه فلسفه او خداناباورانه است، او به چند مذهب دنيا، براي نمونه، پارسايي ومذهب خود انكاري توجه مي كند. در مرحله اول انديشه هاي اوبه طور ناقص به وسيله آيين هندو متاثر شده بود. سپس او آيين بودا را همفكر وهمدل مي يابد. تجربه زيباشناختي در كار شوپنهاور اهميت زيادي به دست مي آورد. او مي گويد هنر نوعي ادراك حسي بدون اراده است كه در آن انسان دلبستگي هايش به موجودات جهان را متوقف مي كند در حاليكه رهايي از رنج اراده را به دست مي آورد و طبيعت اشيا را واقع بينانه تر درك مي كند. نابغه هنري  فردي است كه به او بيش از حد توانايي واقع نگري بخشيده شده است. منظور از اين توانايي، درك اراده آزاداست كه تجربه هاي مشابهي را براي ديگران فراهم مي كند.شوپنهاور در اينجا مفهوم ايده افلاطوني را مي پذيرد و آن را به عنوان جنبه هاي هميشه حاضر واقعيت تصور مي كند. نابغه اين مفاهيم(ايده ها) را تشخيص مي دهد و تجربه هنري در كل ممكن است سبب شود تا ما آنها را درك كنيم. موسيقي نحوه برخورد خاصي بخشيده است. آن به طور بي واسطه ماهيت اراده را كه كل جهان در زير آن قرار مي گيرد را آشكار مي كند. شوپنهاور در فلسفه اخلاق نظريه نقادانه كانت را كسب مي كند. او نگرش هاي اخلاقي خود را بر مفهوم  دلسوزي يا همدلي، بنيان مي نهد. و آن را همچون يك ويژگي به نسبت نادر در نظر مي گيرد. زيرا موجودات بشري به عنوان موجودات با اراده و با روند طبيعي به وسيله طبيعت خود پسند و از خود راضي  مي شوند. با اين همه براي شوپنهاور دلسوزي تنها اصل محرك اخلاق است كه جهان بيني روشني آن را از آنچه افراد جدا بررسي شده اند، دست كم مي گيرد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 0:35  توسط امین رمضانعلی  |