بي شك، نام و ياد زنده ياد دكتر محمد معين در فر هنگ تاريخ و ادب ايران، نام و يادي ماندگار است. آنچه دكتر معين به عنوان كار ادبي از خود به يادگار گذاشته است،مجموعه اي دقيق و عميق از تفكرات اديبي فرهيخته است كه با دقتي پر وسواس، انديشه هاي خود را بازتاب داده است.

او در سال 1297 ش ،در رشت به دنيا آمد.پدر و مادرش در فاصله كوتاهي درگذشتند.معين در آن روزها برخي آموخته هاي خود را در رشت و برخي ديگر را در تهران فرا گرفت.
دوره كارشناسي خود را در "دانشسراي عالي" گذراند و چندگاهي،با سمت آموزشي و اداري در آموزش و پرورش،اشتغال ورزيد.
دكتر معين ، نخستين كسي بود كه از دانشگاه تهران با عنوان دكتري در رشته ادبيات فارسي فارغ التحصيل شد.
دقت پر وسواس او در تنظيم مطالب ادبي چنان بود كه زنده ياد دهخدا، سرپرستي و تكميل و نشر لغت نامه را پس از خود به او واگذاشت.همچنين نيما يوشيج نيز چاپ آثار چاپ نشده خود را به معين واگذاشت.
وي به سبب احاطه اي كه بر زبان هاي بيگانه و باستاني ايران داشت در واژه نويسي،طرحي نو درافكند و فرهنگ فارسي خود را در حد يك كار ادبي ممتاز،عرضه كرد.چيزي كه تا به امروز در ادب فارسي نظير نداشته است.
با اين همه تلاش و كوشش عاقبت پس از چند سال بيماري و بستري روز سيزدهم تير ماه 1350 براي هميشه جاويد ماند.
.
.
.
سياره دوم جايگاه مرد خود پسند بود.
خودپسند همين كه از دور شازده كوچولو را ديد با صداي بلند گفت:
- به به! ارادتمندي به ديدنم آمده است!
زيرا در نظر خودپسندان ، مردم همه از ارادتمندان اند.
.
.
.
"ميگل د اونامونومتفكر ، داستان نويس و به نوعي شاعر و فيلسوف پرشور اسپانيايي در سال 1864 در ايالت باسك اسپانيا به دنيا آمد. بيشتر عمرش را در شهر سالامانگا گذراند و در دانشگاه اين شهر استاد زبان و ادبيات يوناني شد"

اونامونو روشنفكر نمونه زمانه خويش بود،او مرد تكرويي بود و رگه اي از خودنمايي در وجودش هويدا بود.
او به قوالب و قوانين از پيش ساخته ي نويسندگي و نيز حتي زندگي اعتقادي نداشت و داستان نويس و داستان خوان حرفه اي را هم رد مي كند (از بس اسپانيايي اصيل است).او در سال 1936 در زادگاهش در گذشت.
يكي از بهترين داستان يا بهتر بگويم ناداستانهايش "هابيل" است.
گرچه داستان همان هابيل و قابيل معروف است اما به نوعي بسيار جالبتر و فلسفي تر!
"داستان هابيل حكايت يك اخلاق ماليخوليايي است كه در آن شور زندگي بيداد مي كند. قابيل به زندگي ، جاودانگي ، هنر ، عشق و تقريبا همه چيز هابيل رشك مي ورزد و هميشه در حسرت شهرت برادر كه البته در اين داستان هابيل دوست صميمي قابيل است، زندگي مي كند...
در زير قسمتي از متن داستان كه زيبايي فلسفی خاصي دارد را آورده ام:
_ بشر معماي بغرنجي است
_ احتياجي به پريشان گويي نيست،هر شعار فلسفي كه از اين دست باشد و هر حرف مبهم كه به شكل كلمات قصار درآيد پريشان گويي است.
_ پس فلسفه چي؟
_ هيچ فلسفه اي غير از اين كه ما الان باهاش سروكار داريم اعتبار ندارد...
كتاب هابيل ترجمه بهاالدين خرمشاهي است كه چاپ سوم آن در سال 1384 توسط نشر ناهيد منتشر شده كه خواندن آن را بر هر بشر دو پايي واجب مي دانم.
تو هفته ي پيش يك كتابي خوندم كه كمي تونست منو از حالت تضاد با جامعه بيرون بكشه.
نام كتاب"بعضي ها هيچ وقت نمي فهمن" اثر "كورت توخولسكي" با ترجمه ي "محمدحسين عضدانلو" است.
مجموع كل صفحات آن به 100 تا هم نمي رسه اما از اون كتاباي كميت پايين و كيفيت بالاست.
از لحاظ قيمت كه اصلا رايگان به حساب مي آد!!!
حدود 30 تا فصل 3يا4 صفحه اي داره،يعني كاملا خلاصه ي خلاصه...
اما مفهوم كتاب:
طرف صحبت نويسنده با اون دسته از آدمايي است كه مي خوان بفهمن بالاخره توي اين دنياي بشري چي داره رخ مي ده و اين بني آدم چه جور جونوريه؟
در متن كتاب،يك سري نوشته هاي جزيي نگر وجود داره كه واقعا در نوع خودش شاهكاره.
به عنوان مثال در فصل"حرفاي جنين" به نكات حيرت انگيزي اشاره مي كنه،دنيايي كه يك جنين قبل از تولد داره رو كاملا با زبان طنز ظريفي بيان مي كند.در زير متني از اين فصل است:
"يك جنين مي گه: 9 ماه به خوبي و خوشي با تمام مراقبت ها به پايان مي رسه اما پس از اين كه وارد اين دنيا شدم چي؟
اگه فقير شدم چي؟
اگه نياز روحي داشتم چي؟
اگه مريض شدم چي؟
خلاصه اينكه چيزي واسه خوردن ندارم و مجبورم برم دزدي،اون وقت در جا يه قاضي مي آد ميده منو حبس كنن.توي اين 50 سال عمر كسي حتي حالم رو نمي پرسه اما توي اون 9 ماه..."
ديديد كه چه حيرت انگيز نگاه مي كنه!
از فصلهاي خوب ديگرش هم مي توان به "فاميل"،"برف پا نخورده وجود ندارد"،"خلاء"،"استراحت كوتاه سر مستراح"،"بعضي ها هيچ وقت نمي فهمن" اشاره كرد.
فكر كنم اين مطلب حسابي شما رو ترغيب كرده كه بريد،بگيريد و بخونيد.
در ضمن "نشر افزار" منتشرش كرده.
چه مي شود مرا
به حال خود نيستم
به حالي كه تو مي شناختي ام!
رنگهايم تبديل به بي رنگي شده
و آوازهايم به سكوت گراييده
و نگاهم به دوردستهاي ناپيداست
به آنجا كه تصوير ندارد!
اين اشكها ي بي محابا
امروز
جايگزين شده اند
لطافت سر انگشتاني را كه
گريزان دمي
ديروز
از سر مهر
بر گونه هايم لغزيد
خود را نمي يابم اكنون
كدام خود؟
خودي كه نمانده است بجا
پس از آن بي –خودي ي از خود!
چه معصوم بود آن تصوير
كه رنگ باخت در ديروز
و پرتو انداخت بر امروز
و پيام آور نيستي شد!
واعظي بر منبر مي گفت : هر كس نام آدم و حوا را نوشته و در خانه آويزان كند،شيطان به آن خانه نيايد.
رندي از پاي منبر برخاست و گفت : اي خطيب،شيطان در بهشت و در جوار خود خدا به نزد ايشان رفت و آنها را فريب داد ، حال چگونه مي شود در خانه ي ما از اسم ايشان پرهيز كند؟