تبليغاتX
قطرات
فرهنگ و هنر

اگه شكسته پاي من،گريه نكن عصاي من

هر چه شكست بنويس،به پاي گريه هاي من

نگو تمومه طاقتت،نمونده روز راحتت

نگاه با صداقتت،غنيمته براي من

آينه و شمعدون نمي خوام،من لب خندون نمي خوام

هر چي كه خندس واسه تو،هر چي غمه براي من

بخند واز خنده بگو،از غم بازنده بگو

عمر بزرگوارتو تلف نكن به پاي من

عشق منو مي خواي چيكار،عذر و بهونه كم بيار

دوست ندارم كه عاقبت،تو بشكني به جاي من ...

+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 17:57  توسط امین رمضانعلی  | 

 

به ياد "قیصر امین پور" كه چيزهاي زيبايي به ما آموخت:

 

 

 

وقتي تو نيستي

نه هست هاي ما چونان كه بايدند

نه بايدها

مثل هميشه ، آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض مي خورم

عمري است لبخندهاي لاغر خود را در دل ذخيره مي كنم

باشد براي روز مبادا

 

اما در صفحه هاي تقويم ، روزي به نام روز مبادا نيست

آن روز هرچه باشد

روزي شبيه ديروز، روزي شبيه فردا

روزي درست مثل همين روزهاي ما است

اما كسي چه مي داند؟

شايد امروز نيز روز مبادا باشد

.

.

.

            هر روز بي تو روز مباداست...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 16:12  توسط امین رمضانعلی  | 

و مرد افتاده  بود

يكي  آواز داد: دلاور برخيز!

و مرد هم چنان  افتاده  بود

دوتن  آواز دادند: دلاور برخيز!

و مرد هم چنان  افتاده  بود

ده ها تن  و صدها تن  خروش  برآوردند: دلاور برخيز!

و مرد هم چنان  افتاده  بود

هزاران  تن  خروش  برآوردند: دلاور برخيز!

و مرد هم چنان  افتاده  بود

تمامي  آن  سرزمينيان  گردآمده ، اشك ريزان  خروش برآوردند:

دلاور برخيز!

و مرد به پاي  برخاست

نخستين  كس  را بوسه اي  داد

و گام  در راه  نهاد

در پايان  جنگ  وقتي كه  جنگجو كشته  شد،

مردي  بر بالينش  آمد و گفت : نمير، دوستت  دارم

اما افسوس ، جسد بي جان  برجاي  ماند

****

دو مرد نزديكش  آمدند و تكرار كردند

ما را ترك  نكن ، شجاع باش ، برگرد!

اما افسوس  جسد بي جان  برجاي  ماند

****

سپس  بيست ، صد، هزار، پانصد هزار آمدند و تكرار كردند

آيا اين همه  عشق  نمي تواند كاري  عليه  مرگ  انجام  دهد؟

اما افسوس  جسد بي جان  برجاي  ماند

****

پس ، ميليون ها تن  جمع  شدند، احاطه اش  كردند و تمام شان  فرياد زدند:

برادر ما را ترك  نكن!

اما افسوس  جسد بي جان  برجاي  ماند

****

پس  تمام  مردان  روي  زمين  جمع  شدند

جسم  غمگين  آن ها را ديد و حركت  كرد،

به آرامي  برخاست  و اولين  نفر را بوسيد

و بعد به راه افتاد...

 

گابریل گارسیا مارکز

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 23:45  توسط امین رمضانعلی  | 

نمي دونم از كدوم ستاره مي بيني منو؟

چشماتو مي بندي و دوباره مي بيني منو

پر بغض جمعه هاي ناگزير و بي صدام

خيلي خسته ام باورم كن دنيا زندون برام

توي كوله راه چشمات عطر بارون ، بوي سيبي است

واسه عاشقونه خوندن تو همون حس غريبي

تو همون حس غريبي كه هميشه با مني

تو بهونه ي هر عاشق واسه زنده موندني

مي دونم هنوز اسيرم تو حصار لحظه ها

كاش مي شد با يك اشاره ي تو آزاد مي شدم

با تو ام كه گفته بودي غصه هام تموم مي شن

پس كجايي كه بيايي منو بگيري از خودم؟

ناجي ترانه هام منو به واژه ها ببخش

اين حقيرو به سخاوت شب و دعا ببخش ...

خيلي خسته ام باورم كن ، دنيا زندون برام

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 12:29  توسط امین رمضانعلی  |