چه مي شود مرا
به حال خود نيستم
به حالي كه تو مي شناختي ام!
رنگهايم تبديل به بي رنگي شده
و آوازهايم به سكوت گراييده
و نگاهم به دوردستهاي ناپيداست
به آنجا كه تصوير ندارد!
اين اشكها ي بي محابا
امروز
جايگزين شده اند
لطافت سر انگشتاني را كه
گريزان دمي
ديروز
از سر مهر
بر گونه هايم لغزيد
خود را نمي يابم اكنون
كدام خود؟
خودي كه نمانده است بجا
پس از آن بي –خودي ي از خود!
چه معصوم بود آن تصوير
كه رنگ باخت در ديروز
و پرتو انداخت بر امروز
و پيام آور نيستي شد!
+
نوشته شده در جمعه یکم تیر 1386ساعت 23:59  توسط امین رمضانعلی
|
