و مرد افتاده بود
يكي آواز داد: دلاور برخيز!
و مرد هم چنان افتاده بود
دوتن آواز دادند: دلاور برخيز!
و مرد هم چنان افتاده بود
ده ها تن و صدها تن خروش برآوردند: دلاور برخيز!
و مرد هم چنان افتاده بود
هزاران تن خروش برآوردند: دلاور برخيز!
و مرد هم چنان افتاده بود
تمامي آن سرزمينيان گردآمده ، اشك ريزان خروش برآوردند:
دلاور برخيز!
و مرد به پاي برخاست
نخستين كس را بوسه اي داد
و گام در راه نهاد
در پايان جنگ وقتي كه جنگجو كشته شد،
مردي بر بالينش آمد و گفت : نمير، دوستت دارم
اما افسوس ، جسد بي جان برجاي ماند
****
دو مرد نزديكش آمدند و تكرار كردند
ما را ترك نكن ، شجاع باش ، برگرد!
اما افسوس جسد بي جان برجاي ماند
****
سپس بيست ، صد، هزار، پانصد هزار آمدند و تكرار كردند
آيا اين همه عشق نمي تواند كاري عليه مرگ انجام دهد؟
اما افسوس جسد بي جان برجاي ماند
****
پس ، ميليون ها تن جمع شدند، احاطه اش كردند و تمام شان فرياد زدند:
برادر ما را ترك نكن!
اما افسوس جسد بي جان برجاي ماند
****
پس تمام مردان روي زمين جمع شدند
جسم غمگين آن ها را ديد و حركت كرد،
به آرامي برخاست و اولين نفر را بوسيد
و بعد به راه افتاد...
گابریل گارسیا مارکز

